نوشته های زنجبیلی

خواهـــــــــــــــر پرشین بلاگ و رسما  ! که دو ساعت نوشتم عکس هم اپ کردم همه رو به فاک داد .

حوصله ندارم الان دوباره باید بنویسم . شاید یکی دو ساعت دیگه اومدم نوشتم .

تذذشذتثذشزثض/ ذشتثضزتشیتابتن/سمستنمیتنسسلعیا

اینم مکالماتی بود بین من و پرشین بلاگ که بالای هیجده ساله .

 

*************************************************

اون پستی  که نوشته بودم خیلی مفصل بود و پر عکس واسه همین فکر نکنم تا چند ساعت دیگه هم حوصله داشته باشم دوباره بنویسمش اینه که فعلا اینو میذارم تا اون باشه واسه فردا پس فردا .

*************************************************

اونشب با خودم فکر کردم که الان نزدیک دو ساله من عملا قلم و خودکار دستم نگرفتم . فقط شاید ماهی یک بار که اقای زنجبیلی خواسته تنها بره خرید براش لیست خرید نوشتم .

نان- خیار - گوجه - سس مایونز و خیارشور و از این چیزها .

تو این دو سال تمام کارهام با لپتاپ انجام شده و این یکم من و ترسوند . فکر کردم نکنه نوشتم یادم بره بی سواد بشم !

 اینه که زنجبیل دست به کار شد و پنج شش تا ورق آ چهار مشق نوشت !

اینم یه عکس از مشقهای زنجبیل:

 

بعدش که این عکس و گرفتم دیدم بامزست ها ! همه وبلاگ نویس ها یه نوشته به خط خودشون و بذارن تو وبلاگشون . نه؟

پ ن: چرا انقدر ناخوانا شد خطم ! به جان رهبر کیفیت عکسم خیلی خوب بود !حوصله ندارم درستش کنم .

 


نویسنده : زنجبیل - ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢۱
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ صرفا یک نوشته زنجبیلی


طرف پرو بازی در اورد و یه حرکت ناشایستی که همه مردم بدشون میاومد و انجام داد . یادم نیست چی بود .مردم موتورش و وسط خیابون چپه کردن  . چرخهای موتور میچرخید .تند تند . پایین تنشو گذاشتن لای چرخها . بالا تنش همینجور ایستاده بود و فریاد میزد پایین تنش لای چرخها تیکه تیکه میشد و ازشون خون میزد بیرون . مردم نگاه میکردن . جون میکند ولی نمیمرد . شبش همون مجری معروفه اسمش اقای افشار فکر کنم تو تلوزیون کانال یک فیلمشو نشون میداد و میگفت: خوب ببینید یه صحنه هایی  کوتاهی از این فیلم پخش شده و دنیا هم میگه ما وحشی هستیم ولی کسی که بدونه این آدم چی کار کرده به ما ایرانی ها حق میده که اینطور مجازاتش کنیم . رسانه های غربی که نمیان بگن این ادم چی کار کرده که ما این بلا رو سرش اوردیم !

و من همینجور که اخبار و نگاه میکردم زجه های اون ادم تو گوشم بود و  داغی تیکه های تنش که جدا میشد و میخورد تو صورتم  و حس میکردم. داد میزدم : توحش .. توجش .. توحش ..

که از خواب پریدم .

خواب زیاد عجیبی نبود . با توجه به این همه فیلمی که  از خشونت های خیابونی تو ایران اومده بیرون و این اعدامهای اخیر و غیره . ولی چیزی که بعد از بیداری بهش فکر کردم اینه که چقدر عمیق وحشی شدیم ما مردم . تو ایران کافیه بتونی یه نفرو بد و کثیف نشون بدی . یا واقعا خودش باشه . اونوقته که اکثریت قریب به اتفاق مردم با بدترین مجازاتهاش براش موافقند . مگه نبود اون زن خیابونی که بچشو تیکه تیکه کرده بود؟ چقدر آدم معتقد بودند که اعدام حقشه .

همین سکینه ، چند نفر و دیدم که میگن زنی که خیانت کنه و با همدستی دوست پسرش شوهرشو بکشه حقشه سنگسار شه . چقدر آدم گفتن شهلا اگه قاتل بود حقش بود که بمیره  تمام کسانی هم ازش دفاع کردن حرفشون این بود که بی گناهه یا گناهش اثبات نشده .

اصلا چرا دنبال پرونده های مشکوک بریم .

 همون خفاش شب . با چه لذتی مرم اعدامش و نگاه کردن . همه متفق القول بودند که اعدام حقشه  . اون قاتل بچه ها ،بیجه که یادمه به رای مردم حقش بود تو کوره سوزونده بشه . یادمه خیلی ها میگفتن دوست دارند با دندون تیکه پارش کنن وقتی بادشون میافته که با بچه ها چی کار میکرده و چجوری زجر کششون میکرده .

الانم که ظاهرا مردم متمدن تر شدن  هیچ فرقی نکرده . همه میگن مبارزه با خشونت ولی تو عمل تنها چیزی که بهش اصرار دارن بی گناه نشون دادن متهمه .برای همینه که یهو از متهمان به قتلمون  تو وبلاگهامون قدیسه و قهرمان ساخته میشه . چون جنگ بر علیه خشونت نیست .تنها جدالیه بین گناهکار نشون دادن و بی گناه نشون دادن کسی .

حرف من اما این نیست . حرف من بی گناهی کسی نیست .

 بیجه گناهکار بود . حتی از تصور کارهایی که با بچه های معصوم کرده بود میشه ماهها نخوابید . خفاش شب بی شک قاتل بود . سیهلا خودش گفت که بچشو تیکه تیکه کرده ولی چرا هیچکس نپرسید ، هیچ کس نگفت و نمیگه که چرا بیجه ، بیجه شد؟ کسی زندگی اون و بررسی نکرد .کسی کودکییشو ، ژن هایی که باهاشون متولد شده ، والدین و معلمهایی که داشته ، محله ای که درش بزرگ شده  و  هزار چیز دیگه رو اون شخصیت رو ساخته بود بررسی نکرد . حرف من حتی اینجا این نیست که قاتلی مثل بیجه باید اعدام میشد یا نه . حرف من حسیه که ما مردم نسبت به این ادمها از خودمون نشون میدیم . یه جور نگاه از بالا به پایین چندش اور .

 ادمها خیلی قاطعانه میگن که اگر جای اونها بودند امکان نداشت مرتکب چنین جنایاتی بشن .معلومه که با این دانسته ها و شخصیتی که الان داریم اگر در شرایط صد برابر بدتر از سهیلا هم قرار بگیریم امکان نداره بچمون رو تیکه تیکه کنیم ولی مسئله همینه که این دانسته ها رو از کجا داریم؟ از کجا و چطور به این جا رسیدیم که الان هستیم ؟ خیلی تهوع اور به خودمون میبالیم و خودمون و فرسنگها از ارتکاب چنین جرایمی دور میبینیم و چقدر هم به قدرت ذکاوت و شخصیت و شعور و انتخابهامون می نازیم !

من اما مطمئن نیستم . من هیچوقت مطمئن نبودم که اگر با ژنهای بیجه متولد شده بودم و پدر مادر اون بزرگم کرده بودند و با همون بچه محلهای اون بزرگ شده بود و اتفاقاتی که برای اون تو زندگیش افتاد برای من می افتاد من بیجه یا سهیلا یا شهلا یا سکینه یا خفاش شب نمیشدم . هیچ مطمئن نیستم . لااقل به اندازه باقی مردم مطمئن نیستم .

وبرای اینکه الان در جایگاه هیچکدوم از اونها قرار نگرفتم و  تو دادگاه محکوم نشدم هیچ به خودم نمیبالم !

من هیچ خودم رو از جنون ، اعتیاد ، قتل ، خیانت و .... دور نمیبینم .کافی بود دو تا از ادمهایی که تو زندگیم تاثیر گذار بودن  یا محیطی که توش بزرگ شدم جاشون با چیزی دیگه عوض بشه و من به هر کدوم از اینها نزدیک بشم . خیلی نزدیک .

 

پ ن1: لطفا این بحث کلیشه ای: دو تا بچه تو خانواده یکسان به دنیا می آن یکی میشه دکتر یکی میشه دزد چون انتخاب خودش هست رو پیش نکشید . هیچ دلیلی نداره دو نفر چون برادرند شرایط محیطی و ژنتیکشون کاملا با هم برابر بوده باشه . فقط کافیه یک معلم یا یه دوست تاثیر گذار  رو یکی داشته باشه و دیگری نه تا دنیاشون فرسنگها با هم تفاوت کنه . تمام انتخابهایی که تو زندگی میکنیم به  این خاطره که یک روزی یک جایی چیزی یاد گرفتیم که ما رو به سمت اون انتخاب سوق بده .

پ ن 2: چقدر دوست داشتم این متن رو ادیت میکردم و با ادبیات قویتری  می نوشتم ولی حوصلشو ندارم .

 

 


نویسنده : زنجبیل - ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٠
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ از اعتقادات و تگ صرفا یک نوشته زنجبیلی


_ پاشو دیگه  خواب بسه

_پاشم چی کار کنم ؟

_ نمیدونم !

_ نمیدونی خفه شو بگیر تو هم بخواب

_گشنمه

_ منم . معدم داره سوراخ میشه .

_ پاشیم یه چیز درست کنیم بخوریم ؟

_ اه اه ! پتو رو بکش رو سرت خوابت میبره . به معدت فکر نکن .

_واه واه ! موهای پاشو ببین . تا حالا ندیده بودمت اینجوری

_ خودمم ندیده بودم . دیروز تو جموم احساس خاصی داشتم . فکر میکردم اخرین حموم عمرمه . قراره همونجا بمیرم و بعد از چند روز بیان جسد باد کردمو پیدا کنن . زود خودمو شستم اومدم بیرون . خوشم نمیاد جسدمو لخت پیدا کنن ! هر چی فکر کردم دیدم در بهترین حالت بعد از سه روز میفهمن که من مردم . شایدم دیرتر . جسد لخت باد کرده خیلی چندش اوره . خیلی . کاش آدم میتونست حموم هم نره . ترسناکه اونجا .تا حالا کف حموم خوابیدی سقفشو نگاه کنی؟ عین قبر میمونه .شایدم سرد خونه .نه نه الان یادم افتاد . مرده شور خونه . آره خود خوده مرده شور خونست .

_لاکهای ناخنهاتو چند وقته پاک نکردی ؟  عین این زن خراب کثیف ها شدی .

_ خراب ننته ! دوزاری.

_ دیدی بعضی زنها رو همیشه رو ناخن هاشون بته جقه میکشن ! به نظرت چند ساعت طول میکشه این کارشون ؟

_ هیچ درکی از خودشون و کارشون و ناخن هاشون ندارم . بیکارن دیگه . زن های سالم وقتی تو خونه بیکار میشن دو دستن . یا می افتن به رفت و روب خونه و هی می شورن و میسابن و غذاهای جدید امتحان میکنن یا می افتن  یه جون خودشون و ابروهاشون و ناخن هاشون . تو فاصله جا افتادن خورشتشون یا خشک شدن لاک ناخن هاشون هم باز برای اینکه بیکار نباشن تلفن و میگیرن  دستشون و سه ساعت حرف میزنن .

تازه فرقش چیه . اونهایی که نوک لاکهاشون پریده شبیه زن خیابونی ارزونهان اونهایی که فرنچ مانیکور کردن شبیه گرونهاش !

_ وای من تلفن حرف زدن و که اصلا نیستم .

ولی خوش به  حالشون ! کاش ماهم سالم بودیم .الان داشتیم تو آشپزخونه به همدیگه طرز تهیه خورشت کاری رو یاد میدادیم و بعدشم با هم میشستیم مانیکور پدیکور میکردیم .

_ دلشون خجسته است بابا . میگم نکنه ماها سالمیم اونها مریض؟ ولی چون تعدادشون بیشتره اونها سالم دیده میشن؟ اخه خدایی فکر کن . دو ساعت بشینی رو ناخن هات بته جقه و اشک  و گل و سنبل بکشی که چی بشه؟  یا ۴ ساعت وایسی سر گاز که ده دقیقه میخوای بلومبونی؟

_ بیخود سفسطه نکن ! اونها سالمن . تو مریضی .ریختتو تو آینه دیدی؟

میدونی تازگیها یه چیز فهمیدم . ادمها ظاهرا هر فعالیتی رو که انجام میدن واسه زنده موندن و بهتر زدگی کردنه . کار کردن ، غذا درست کردن ، ارایش کردن ، خلاصه هر فعالیتی . ولی در واقع اینجوری نیست . ادمها به خود این فعالیت ها بیشتر از نتیجشون احتیاج دارند . اون لحظاتی که مانیکور کردن ناخنت سرگرمت میکنه خیلی مهمتر از نتیجه مانیکورته . تو به اون ساعتهایی که  می ایستی غذا درست میکنی خیلی بیشتر از خود اون غذا احتیاج داری .بیکاری ادم و دیونه میکنه . الان میفهمم که سلول انفرادی چقدر سخته .تنهایی نیست که ادم و دیونه میکنه . بیکاریه . فکر کن مجبور باشی یه گوشه بشینی بدون اینکه هیچ کاری داشته باشی ! اردوگاههای کار اجباری  خیلی انسانی تر از سلولهای انفرادین . امیدوارم یه روز اگه زندانی شدم هیچوقت نکننم تو سلول انفرادی . به جاش مجبورم کنن توالت های زندان و بشورم  .

 

_ میگم ها خیلی زشته سه هفته ست به "م" زنگ نزدم نه؟

_ زشت که هست ولی به بی شعوریت عادت دارن همه .این همه ضِر زدم داشتی گوش میدادی ؟

_ آره ! همه رو خودم میدونم . ولی مگه دست خودمه ؟ میبینی که نمیتونم پاشم کاری بکنم . کاری هم ندارم که بکنم . نمیتونم خودم سرگم  خورش پختن  و مانیکور ناخن کنم . دست خودم که نیست . کاش میفهمیدی دست خودم نیست  که هیچوقت خدا نمیفهمی.

 انقدرم حرف نزن . بزار بخوابیم . هم گشنمه هم سیگار نداریم . بیدار بمونم مجبورم برم سیگار بخرم .

_ اخه خوابم نمیبره ! همش دو ساعت پیش از خواب پاشدیم .

_ پتو رو بکش رو سرت . تمرکز کن به خواب . پاهاتم اروم اروم تکون بده خوابت میگیره .

_ اه! این ساعت چرا انقدر تیک تیک میکنه .

- آره دهن سرویس همچین سر و صدا میکنه انگار ساعت برج گرینویچه .

_ به هر حال منکه حال ندارم پاشم باطریش و در بیارم . بنابراین بهش فکر نکن . بخواب .

_ نه نه . باطریش و  که اصلا نباید در بیاریم . همینجوریشم نمیدونیم ساعت چنده و چه روزی از هفتست . اینم در بیاریم رسما خل میشیم .

_ فکر میکنی الان دیونگی ما غیر رسمیه ؟

_ میگم ها بیا نخوابیم ! بیا سعی کنیم حالمون خوب باشه . بیا پاشیم آرایش کنیم . لباس بپوشیم . سوار ماشین شیم موزیک و بلند کنیم بریم برای خودمون بیرون بچرخیم .

_ خفه  بابا ! میخوابی یا جورابمو بکنم تو حلقت ؟

_ بیا زنگ بزنیم به یکی . با یکی قرار بزاریم بریم بیرون .

_ وای چقدر حرف میزنی ! واقعا فکر کردی من حوصله کیو الان دارم؟ دقیقا اسم ببر اسم اون ادمی رو که الان من حوصله حرف زدن باهاش و داشته باشم؟

_ راست میگی. خودمم حوصله ادمها رو ندارم  . گشنمه . .

_ منم سیگار میخوام . مث سگ .

_ ولش کن .حق با توئه. خوابیدن از هر کاری بهتره . فقط هر چند ساعت یه بار این پهلو به اون پهلو شو که زخم بستر نگیری .

 

****************************

برگرفته از مکالمات من و خودم.

 

 

 


نویسنده : زنجبیل - ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ صرفا یک نوشته زنجبیلی


یه چند وقتیه خوابم خیلی بهم ریخته . یعنی بهم ریخته که بود و زودتر از 4 صبح نمیخوابیدم ولی دیگه از اون هم بهم ریخته تر شده !!

به این معنا که مثلا دیروز تازه 9 صبح رفتم خوابیدم . بعد دیشب ساعت 9 شب خوابم برد و از ساعت 2 صبح بیدار شدم و هر کار میکنم نه دیگه خوابم میبره نه کاری دارم انجام بدم . پاشدم ساعت 3 خونمو تمییز کردم . ظرفها رو شستم . جارو زدم ولی تازه ساعت شد 5 !

حالا اینها مهم نیست . چیزی که میخوام بگم اینه که این چند وقته که خواب من انقدر آشفته شده اوضاش این سعادت بهم دست داده که همزمان با صبح شما ها تو ایران منم اینجا بیدار باشم و بیکار پای لپ تاپ .

دقیقا 7 و نیم تا 8 به وقت ایران که میشه تند تند ایمیل فوروادیه که میاد به ایمل یاهوم ! از طرف دوستاییم که تو ادارات دولتی کار میکنن .

دقیقا همون ساعت ها یهو یه عالم کامنت میگیرم . بین 8 تا 9 صبح نصف بیشتر وبلاگها که نویسنده هاشون کارمند هستند اپ میشن ! و تمام کامنتهای دیروزشون تایید میشه !

یعنی اولین کاری که هر کارمند تو شرکت های ایران میکنه اینه که به ایمیلهای تفریحیش یا وبلاگش برسه .

به این فکر کردم که با این حجم کاری که کارمندها انجام میدن واقعا اون مملکت همینی هم که هست از سرش زیاده !! اینجا تو محیط اداری حق نداری دو دقیقه بری بیرون سیگار بکشی یا حتی نماز بخونی . میگن همون چند دقیقه هم ساعات کاریه و حق نداری ازش بزنی .

اینها رو ننوشتم که وجدان درد به کارمندها بدم ها . حق دارند والا . منم بودم همین کارو میکردم ! وقتی که هیچ فرقی نیست بین زمانی که خوب کار کنی یا بد و هیچی تو ادارت سر جاش نیست  و اگر خوب کار کنی تنها اتفاقی که میافته اینه که گردن رییست کلفتر میشه منم بودم کار نمیکردم .

وجدان کیلو چنده ؟ هر ادمی احتیاج به انگیزه های قوی تری برای کار و تلاش داره .این حرفهام همش کشکه . همین کارمند ها اگر بدونن که در ازای کار خوب و درستشون امکان پیشرفتشون هست قید هر چی وبلاگه میزنن . همه چی رو که نمیشه با وجدان و اخلاق درست کرد که .دکون باز کردن برای لاپوشونی گند کاری ها و عدم مدیریت خودشون : وجدان کاری !!


نویسنده : زنجبیل - ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱۸
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ صرفا یک نوشته زنجبیلی


اگر شما تو وبلاگتون از مزایای پرتقال بنویسید و من بیام بنویسم که از پرتقال متنفرم هیچکدوم ناراحت نمیشیم !

اگر شما تو وبلاگتون بنویسید که عاشق فلان بازیگرید و من بیام بنویسم که ازش هیچ خوش نمیاد جفتمون میگیم : خوب سلیقه ها فرق دارن!

اگر شما تو وبلاگتون بنویسید که سبک کوبیسم دوست دارید و من بنویسم که سبک مزخرفیه  دعوامون نمیشه !

اگر شما تو وبلاگتون بنویسید که از فلان حزب خوشتون میاد و من بنویسم که مخالف اون حزبم بحثمون میشه ولی دوستیمون بابتش بهم نمیخوره! چون هر دو هم معتقدیم که دموکراسی یعنی همین!

ولی اگه شما تو وبلاگتون از مذهب تعریف کنید و من بیام ازش بد بگم شما ناراحت میشید ! چون من به اعتقادات شما توهین کردم !

چرا ؟؟

این خطوط قرمز مقدس .

چرا وقتی از پرتقال بد میگم میشه نظر شخصیم و وقتی از دین بد میگم میشه توهین به اعتقاد دیگران؟ اگر عقیده مخالف داشتن یعنی توهین پس تمام کسانی که جلوی من از علی و محمد و حسین تعریف میکنن دارن به من توهین میکنن !! چون عقیدشون مخالف منه ، چون من اصلا خوشم نمیاد از این عقاید !

چرا همیشه حق با مذهبی هاست و غیر مذهبی ها باید رعایتشون بکنن؟ چرا اینجا که میرسه ازادی بیان تبدیل میشه به احترام به باورهای دیگران و یک غیر مذهبی با شخصیت و معتقد به آزادی بیان نباید مخالف دین حرف بزنه و باید اعتقاداتش رو برای خودش نگه داره؟ و اگر این کارو نکنه میشه ادم حتاک ! و هیچ کس فکر نمیکنه که اون هم داره نظرشو میگه . درست همونطور که وقتی  پرتقال و دوست نداره میگه !

چرا برعکس نیست؟

چون تعداد مذهبی ها بیشتره؟ گمان نمیکنم . فکر میکنم به خاطر زره محکمیه که همون دینشون داده دستشون ." زره مقدسات" که هیچ کس نباید ازشون عبور کنه . انصافا هم دست اون بالا بالایی های دین درد نکنه که خوب زره ای ساختن ! خــــــــــــوب!

 احترام به ازادی عقیده این نیست که مخالف عقیده دیگران ننویسیم. فکر میکنم احترام به ازادی عقیده این است که فارغ از انچه که من دوست دارم یا ندارم شما میونید مذهبی باشید یا نباشید ! این یعنی من به عقیده شما احترام میذارم ولی من هم حق دارم نظراتم و بگم حتی اگر شما خوشتون نیاد.

قرار نیست حالا حالا ها پست ضد مذهبی بنویسم . چون فعلا حوصلشو ندارم. فقط دلم میخواد واقعا به حرفهایی که بالا زدم فکر کنید و اگر جایی دیدید کسی از دینتون یا امامتون یا پیغمبرتون  بد گفته فکر کنید که او هم حق داره نظرشو آزادانه راجع به هر کسی که دلش میخواد بیان کنه .


نویسنده : زنجبیل - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٧
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ از اعتقادات


ادامه پست قبل

با کلی ( حالا کلی که نه ولی یکم )خجالت نشستم پشت موتورش . آخه خیلی شلوغ بود و همه از تو ماشین ها بهم نگاه میکردن . لزومی نداره که توضیح بدم با چه تیپ و قیافه ای نشستم پشت یه موتور  که رو زینش هم مثل فرش و اینها داره . به هر حال ولی مهم نبود . همش چند دقیقه راه بود . خیلی هم زود رسیدیم . . وقتی رسیدیم همونجور که پشت موتور بودم زنگ زدم به آیدا:

-من سر اسفندیارم . کجایین شما ها؟؟

- ای وای زنجبیل ما دیگه اونجا نیستیم ! گشت ریخت تو جردن ما هم فرار کردیم الان هم انداختیم تو اتوبان دیگه هم نمیتونیم برگردیم اونوری !( بعدها فهمیدم که دوستان فقط دور دور نمیکردن .  گویا وسط جردن همه از ماشین ها پیاده شدن بودن و بزن و برقص که گشت رسیده بود و اینها مثل سگ فرار کرده بودن)

خلاصش ولی من موندم و حوضم ! یعنی من موندم و دوست موتوریم ! پیاده شدم و کلافه اینور اونور وو نگاه میکردم که چی کار کنم و چجوری برم بالا که گفت تا کجا میخوای بری؟

-کامرانیه .

-مسیر و بلدی خودت؟

- آره

-خوب بشین من میرسونمت .

- نه اقا کلی راهه از اینجا با موتور . شبت خراب مبشه اومدی بیرون با مردم شادی کنی ها .

- نه بشین می رسونمت . گناه داری . ماشین گیرت نمیاد .

از یه طرف مونده بودم اگه با اون نرم چه غلطی بکنم . نه راه پس داشتم نه پیش . از طرفی هم یکم میترسیدم . میدونستم که هر چی بریم بالاتر خیابونها خلوتتر میشه و دیگه مثل اینجا نیست که اگه بخواد اذیت کنه هم نتونه . ولی به نظرم بچه خوبی اومد ( این حس اعتمادم به دیگرانم و بخورم !) خلاصه سوار شدم و این بار بهش گفتم: جان عمت زیاد ویراژ ندی .

نمیدونم چرا اونشب یه ذره ترس تو دلم بود  از سرعت رفتن . ( ترس توی دلمم بخورم ایضا ) خلاصه سوار شدیم و راه افتاد . هنوز مسیر شلوغ بود و اغلب ماشین ها به سمت پایین در حرکت بودند . جرکت که نه . فقط کلشون به سمت پایین بود در واقع ایستاده بودند . من دیدم خیلی ضایعست ریخت و قیافم و اصلا به موتور نمیاد ملت خیلی بد دارن نگاه میکنن و خیلی دارم جلب توجه میکنم  . موتور و صاحب موتور و که نمیتونستم عوض کنم در نتیجه تصمیم گرفتم خودمو استتار کنم . پرچم ایرانشو ازش گرفتم و بستم رو شونه های  خودم .  بعد واسه اینکه طبیعی تر جلوه کنه منم با بقیه موتوری ها که سوار موتور رد میشدن و دادن میزدنن : دوردورو دو دو ایران . داد میزدم . قشنگ استتا استتار شده بودم و هر کی میدید فکر میکرد با همونی که پشتش نشستم از محلمون کوبیدم اومدم تجریش هوا خوری .

جاتون خالی خیلی هم خوش گذشت . انقدر حال میده لحظاتی بتونی بی قر و قمیش و ادا و بدون اینکه به تیپت و کلاست و این چیزها فکر کنی با مردم داد بزنی و حال کنی که حد نداره . تازه با همه ماشین ها و موتوری های دیگه که پرچم داشتن بای بای هم میکردم .

اونم از کارای من خندش گرفته بود و غش غش میخندید و میگفت: ای ول ! خیلی باحالی !

الان فکر کردم که اگه احیانا اون شب دافی نگار منو میدید چه فکری راجع بهم میکرد نیشخند  تا تجریش خیلی خوب بود . شلوغ بود همه جا و سر و صدا منم که جو گرفته بود و قاطی ملت .خوش گذشت  کلا. ولی از اون بالاتر دیگه پرنده هم تو خیابونها نبود . شب دیر وقتم شده بود . مخصوصا تو کوچه ها که دیگه هیچکسی نبود .

دیگه از اینجا به بعد صدای همو خوب میشنیدیم . ازم پرسید بچه کجایی منم گفتم .بعد گفت کجا میرم که گفتم میرم خونه دوستم جشن گرفتن . ازمم پرسید که چی کارم که گفتم دانشجو ام .من از اون زیاد سوال نکردم . یه جرفهایی راجع به بچه بالاشهری و پایین شهری ها زد که دوست ندارم بگم . طفلک فکر میکردم ملکه انگلستان افتخار داده سوار موتورش شده . چقدر بدم میاد از این جور نگاههای طبقاتی . چه بالا به پایین چه پایین به بالا .منم بهش گفتم که در موردم اشتباه میکنه و انقدرها که فکر میکنه ادم حسابی نیستم .

تا حدودهای خونه روزبه و بلد بودم ولی اولین بار بود خونشون میرفتم و ادرس دقیق بلد نبودم . اونجا ها دیگه عملا کسی تو کوچه ها نبود و ما با موتور تنها موجودات ظاهرا زنده بودیم . زنگ زدم به سما واسه ادرس دقیق گرفتن و برای اینکه گم  نشیم همینطور گوشی تو دستم بود و اون میگفت که اره فلان کوچه رو بیا تو حالا بپیچ دست چپ و حالا بیا تا ته کوچه . اینهاش ما اینجا تو بالکن نشستیم .کجایی نمیبینیمت ؟

- من الان همونجایی هم که تو میگی !

- با چه ماشینی هستی؟؟ ما از این بالا چیزی نمیبینیم .فقط یه نور دیده میشه . ماشینت یه چراغ نداره؟؟

- همونم من ! با موتورم . رفتیم جلوتر تا کاملا ما رو زیارت کنن .

سما دیگه حرف نزد ! گوشی رو گذاشت . میتونستم قیافش و از اون بالا وقتی که با دوستای روزبه نشستن تو بالکن کنار باربیکیو  دارن پایین و نگاه میکنن که دوست سما از موتور پیاده میشه تصور کنم .شرط میبندم در جا دو کیلو لاغر شد .

وقتی پیاده شدم از دوستم خداحافظی کنم ازش تشکر کردم که ویراژ نداد و اذیتم نکرد و اسمشو پرسیدم . با هاش دست دادمو قول دادم اولین گیلاس شامپاین و به سلامتی اون بخورم .قیافش اصلا یادم نیست ولی اسمش مسعود بود .( همه اسمهایی که اینجا ذکر شد به جز اسم اون مستعاره)

وقتی رفتم بالا روزبه ازم پرسید موتوریه کی بود؟ سما هی می پرید تو حرفم و میخواست موضوع و یه جوری عوض کنه . منم که مریـــــــــــــــض ! خدا نکنه بفهمم یکی نسبت به یه چیزی نقطه ضعف داره .  همچین با آب و تاب تمام اینهایی که بالا نوشتم و براشون تعریف میکردم که نگو . همه میخندیدن و سما مثل لبو سرخ میشد .

هی میگفت: اخه زنجبلی الهی بمیرم برات آژانس گیر نیاوردی چه زجری کشیدی با موتور مجبور شدی بیای .

- نه اتفاقا خوب شد ! انقدر حال داد ! تازه دودوروودوود ایرانم گفتم !

یه جام منو به زور کشوند تو اتاق و گفت: حالا نمیخواد از شاهکارهات انقدر جلو دوست پسر من با آب و تاب تعریف کنی ! ابروم رفت وقتی دیدم با اون وسیله یه لامپی اومدی تو کوچه !

منم گفتم : سما جون فکر نمیکنم کارای من ربطی به دوست پسرت داشته باشه !

( اخ دلم خنک شد وقتی اینو بهش گفتم ! همچین جیگرم حال اومد انتقام آقای زنجبیلی رو گرفتم )

اونم فهمید که حرف خودش و بهش برگردوندم  و با حرص از اتاق رفت بیرون . اون شب خیلی خوش نگذشت . کباب و مشروب  خوردیم و ورق بازی کردیم . مثل همه شبهای دیگه ای که دور هم جمع میشدیم ولی خاطره موتورش تا همیشه یاد من موند.

از اون به بعد روزبه هم با علی با خیال راحت میگشت . چون سما نمیتونست بهش بگه دوستت جواده باهاش نگرد .نیشخند

یه نتیجه اخلاقی دیگه هم که این خاطره داشت این بود که اگه یه روزی یه پسر پایین شهری به جون مادرش قسم خورد حتما میتونید رو قسمش حساب کنید .

 

دیگه اینکه  به جان مادرم  از اون به بعد هیچوقت سوار موتور کسی نشدم !

 

 


نویسنده : زنجبیل - ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٧
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ خاطرات زنجبیلی


خیلی وقته براتون خاطره تعریف نکردم نه؟ خوب جمع شین ننه زنجبیل میخواد از خاطرات جوونی هاش بگه .

یادتونه گفته بودم به جز اون موتور سواری کنار ساحل یه بار دیگم سوار موتور شدم؟؟ این همون قضیست .

جونم براتون بگه فکر کنم تابستون سال ٨۴ بود . همون تابستونی که دوباره ایران رفت جام جهانی . یادم دقیقا نیست چه مناسبتی بود  . حالا رفته بود جام جهانی یا اونجا برده بود و من نمیدونم . فوتبال و نیستم در هیچ شرایطی فقط یادمه ملت تو خیابون بودن .

حالا این تابستون کدوم تابستون بود همونی بود که نامزدی من و آقای زنجبلی روز عقدمون بهم خورده بود و اون وسط ما دو قناری  ٣ ماهی جدا شدیم .  من شکست عشقی خورده بودم و تنها بودم و خلاصه قاطی قاطی !  یکی از خاصیت های زنجبیل  اینه که وقتی قاطیه یه گوشه نمیشینه گریه کنه که ! اصلا ! فقط حرکتهای اتُمیش در دوران افسردگیش بیشتر میشه .چون دیگه عملا دنیا و آدمهاش به تخمش میشن و هیچی براش مهم نیست . صد برابر همیشه . ( البته این مدل افسردگی هامال جوونیهام بود که دوستامم دور و برم بودن . اینروزها افسردگی برام قرص های آرامبخشه و خواب و خواب خواب)

داشتم میگفتم نامزدیمون یکی دو ماهی بود بهم خورده بود و پدر و مادرمم بعدش گذاشته بودن از ایران رفته بودن و من بودم و خودم .تک تنها .جاتون خالی اصلا نمیذاشتم بهم بد بگذره . یک هفته شمال بودم و یه هفته تهران . هر روز خونه یه دوست و هر روز با یه اکیپ بیرون . گاهی میشد در راستای افسردگی روزی دوبار میرفتم فشم .  صبح با یه اکیپ بعد از ظهر با یه اکیپ دیگه . نه که افسرده هم بودم همه دوستان هوامو داشتن و نمیذاشتن تنها بمونم . این چیزهای افسردگی خیلی حال میده .

تا اینکه اون شبی شد که فوتبالیست هامون بردن و ملت ریختن تو خیابون . ما قرار بود فرداش با بچه ها بریم شمال . اون شب از قضا هیچ برنامه خاصی نداشتم و سما زنگ زد بهم که پاشو بیا خونه روزبه اینها( دوست پسرش) که به افتخار فوتبالیستها دور هم جمع شدیم با شادی و  یکی دو تا از دوستای روزبه میخوایم شامپاین بترکونیم فردا هم از اینجا با هم میریم شمال ! ما هم لبیک گفتیم و پاشدیم اماده شدن واسه مراسم شامپاین خوران .

یه چیزی رو باید بهتون بگم تا موضوع بامزه تر بشه . این سما خانوم ما از این فیسان چسانی هاست . البته اغلب دوستای من این مدلی اند ولی  سما دیگه ترکونده .من باب فیسان چسان بودن سما در همین حد بهتون بگم که مثلا دوست پسرش یه دوستی داشت به اسم علی که بیچاره خیلی  بچه خوبی بود ولی بالاشهری و خوشتیپ نبود خیلی معمولی و ساده بود  . این سما روزبه رو کچل کرد که خوشم نمیاد با این بچرخی ! این جواده رفتارهای جوادیش رو تو هم اثر میذاره!!

دیگه لازم به توضیح نیست که چنین شخصیتی چقدر براش مهمه که دوستاش  و دور بریهاش حتما باکلاس و چیتان فیتان باشن که به قول خودش جلو دوست پسرش که الان شده شوهرش آبروش نره .

یه چیز دیگه رو هم باید بگم . اینکه این سما همچینی یکم شیطون هم بود . منظورم اینکه با اینکه دوست پسر داشت و دوستیشون هم به قولی انقدر فاب بود که خانواده هر دو طرف بدونن و دائم تو مهمونی های خانوادگی همدیگه هم شرکت کنن  و با هم سفر برند و اینها ولی مثلا اگه یهو یه پسر خوشتیپ تو دانشگاه بهش شماره میداد میگرفت و یه یه ماهی هم باهش جرف میزد و دوباری باهاش کافی شاپی میرفت و اینها ! اقای زنجبلی هم از اونجایی که هم دانشگاهی ما بود آمار سما رو داشت و اون اوایل خیلی به من  گیر میداد که این کیه تو با این میگردی و این با همه میشنگه و این حرفها . ( از این دعوای لوس دوست دختر پسری )حتی یادمه اون اوایل دوستیمون یه بار خیلی عاشقانه بهم گفت: ببین زنجبیل من از این سما هیچ خوشم نمیاد ! همین الان تکلیف منو روشن کن یا من یا سما !!

منم بدون هیج مکثی گفتم :سما ! اونم گوشی رو کوبوند !نیشخند

البته بعدا آشتی کردیم ولی من هیچوقت با سما قطع رابطه نکردم  . حالا شما نگید دختر به این بی خودی چی داشت که انقدر اصرار داشتی باهاش دوست باشی . خودمم هنوز اینو نمیدونم و با خود سما هم که حرف میزنم بهش میگم: خدا وکیلی  هر چی میگردم توت یه اخلاق درست و حسابی پیدا نمیکنم ! فقط نمیدونم چرا انقدر دوستت دارم .اونم مثل خرس میخنده و  خودش و همچینی لوس میکنه انگار بهش گفتم سوفیا لورن و بعد با صدای لوسی بهم میگه : بی شعور.

خوب  راستش اونم اخلاقهای دوست داشتنی خاص خودش و داره به علاوه اینکه شما دیگه باید بدونید که من حالا حالا ها به کسی نمیگم دوست صمیمی ولی اگه بگم خدا هم از اون بالا بیاد پایین نمیتونه رابطه منو باهاش قطع کنه . برای اینم که یکی بشه دوست صمیمی من یه شرایط خاصی هست که خودمم نمیدونم چیه !! ولی میدونم شرایط سختیه .

آهان حالا اینها رو برای چی گفتم برای اینکه بدونید که اون زمانی که با اقای زنجبلی بهم زده بودم و شکست عشقی و اینها یه ذره با سما بد شده بودم !!  دیدین وقتی یه اتفاقی می افته که دوست نداشتید بی افته سعی میکنید عالم و آدم و در این امر مقصر بدونید؟ بهم خوردن نامزدی مام هیچ ربطی به سما نداشت ولی چون خیلی از دعواهای دیگه ای که من با اقای زنجبلی داشتم سر اون بود وقتی که ازش جدا شده بودم یکم از دست کارای سما حرصی بود !! چون چند بار همون موقع ها بهش گفته بودم که من که به حرف اقای زنجیلی با تو قطع رابطه نمیکنم ولی تو هم دست از این کارات بردار و آدم شو. اخه گه میخوری دوست پسر داری با بقیه هم تلفنی حرف میزنی  . اونم میگفت کارای من به دوست پسر تو هیچ ربطی نداره !! راستم میگفت البته .

خیلی طولانی شد ! بقیشو بزارم فردا بگم؟ بزارید یکم دیگه بگم باقیش بمونه واسه فردا .

با همه این چیزهایی که بالا تعریف کردیم اون شب تیپ تیتیش فیتیش در شان و منزلت مراسم شامپاین خوران آن هم در منزل سما خانوم و دوست پسر باکلاسشون زدیم و راه افتادیم .اونموقع هنوز گواهینامه نداشتم و  به هر آژانسی زنگ زدیم گفت ماشین ندارم ! که البته دروغ میگفت . چون شلوغ بود هیچ راننده ای حاضر نبود بره تو خیابون .اینه که مجبور شدم پای پیاده راه بیافتم . از خونمون تا میدون ونک ترافیک نبود و البته اگه فکر کردید تاکسی گیر می اومد سخت در اشتاباهید. اون شب هیچ کسی مسافر کشی نمیکرد . اینه که چند تا پسر که کله هاشونم از ماشینشون کرده بودن بیرون و پرچم ایران تکون میدادن سوارم کردن و من و تا اونجا رسوندن . مسیر شلوغ بود و فقط ۵ دقیقه و جو اون شب هم خیلی صمیمی و دوستانه بود بنابراین دلیلی نداشت بترسم از اینکه سوار ماشینشون شدم . انصافا هم نه حرفی زدن نه حرکت ناشایستی . خدا  برای پدر مادرهاشون حفظشون کنه . رسیدم میدون ونک . میدون ونک نگو بگو بازار شام . اصلا خود خود کربلا .به قول مادر بزرگها سوزن مینداختی نمی اومد پایین . بعد برام جالب بود که ملت از شابدوالعظیم و دروازه غار و خاک سفید  پاشده بودن اومده بودن میدون ونک تیم فوتبالشونو تشویق کنن !! خوب بابا همونجا تو خیابون خودتون جمع شید شادی کنید . من واقعا هنوز هم علت جمع شدن اون همه ادم تو خیابون ولیعصر و علی الخصوص میدون ونک و نمیفهمم .

همونجا مونده بودم و فکر میکردم که از اونجا با اون ترافیک چطوری خودم و برسونم خونه روزبه که یکی دیگه از دوستام ( ایدا) زنگ زد به گوشیم : الو زنجبیل کجایی؟؟ اِ ونکی؟  . ما ماشین داریم الانم تو جردن داریم دور دور میکنیم ( چی فکر کردید رفیقهای من یکی از یکی خانومترند ماشالا هزار ماشالا ). نمیتونیم بیایم پایین ولی تو خودت و یه جوری برسون سر اسفندیاری میام ورت میداریم یکم با ما میچرخی بعدش ما هم باهات میایم و میرسونیمت کامرانیه.

تلفن خوشحال کنده و به موقعی بود . از ونک تا سر اسفندیاری پیاده  کمتر از نیم ساعت راه بود . ولی شلوغی اونجا واقعا برام آزار دهنده بود مخصوصا  تنها .  ماشینها رو نگاه کردم تا بلکه بتونم یه ماشین بگیرم. هیچ کسی مسافر کشی نمیکرد و هیچ تاکسی نبود البته  کلی اقایون جوان خوشتیپ سوار ماشین هاشون بودن که با کمال میل حاضر بودن این کار خیر و انجام بدن ولی عملا هیچ کدومشون حتی یک متر هم حرکت نمیکردن پس اصلا فایده نداشت سوارشدن. همونطوری بدون اینکه بخوام اینور اونور و نگاه کنم سعی کردم با سرعت به سمت مقصدم تند شروع به راه رفتن کنم وشلوغی ها خارج بشم که یهو یه موتوری تو پیاده رو جلو مو گرفت و گفت: خانوم با این عجله کجا میری؟ میخوای برسونمت ؟ خیابون بستست از پیاده رو ها میبرمت .

ایستادم و نگاش کردم . از همون دسته ای بود که حداقل با موتور سه ساعت سر بالایی اومده بود تا برسه به میدون ونک یه پرچم ایرانم از این گنده ها رو شونه هاش بسته بود . یکم ترسیدم اولش . ولی بعد فکر کردم که مسیری که میخوام برم با موتور کمتر از پنج دقیقه است و همه جا هم شلوغه و پر از آدم. خاطره قبلی هم که از حرکتی مشابه داشتم بهم قوت قلب میداد پس لزومی نداشت بترسم  اینه که با مظلومیت و استیصال تمام جلوش ایستادم و گفتم:

بگو به جون مامانم اذیتت نمیکنم؟؟

خندید و گفت: به جون مامانم اذیتت نمیکنم .

و من پریدم ترک موتورش .

بقیش باشه واسه فردا


نویسنده : زنجبیل - ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٦
نظرات ()    |   لینک ثابت    |   تگ خاطرات زنجبیلی


این چند وقته یه برنامه ای اومد که خیلی ها دنبالش میکردن من جمله خود من . اکادمی موزیک گوگوش . چند تا نکته با دنبال کردن این برنامه به ذهنم اومد که خواستم براتون بنویسم . ( خدا مغز هیچ بنی بشری  رو انقدر خالی نکنه که بخواد بیاد راجع به این چیزها پست بزاره  و هیچ بنی بشری رو هم مثل من انقدر بی کار نکنه که از زور بیکاری مثل کنه این برنامه رو دنبال کنه!)

 این جور برنامه ها هیچوقت نمیتونن ستاره های واقعی رو پیدا کنن به چند دلیل :

1- تاریخ نشون داده ادمهایی که واقعا کارشون درسته و صدای درست و درمون دارن و موسیقی حالیشونه هیچوقت تو این جور برنامه ها شرکت نمیکنند و تقاضا نامه نمیفرستند ! چراشم اینه که این جور برنامه ها مخاطب های خیلی عام داره و کسی که سرش به تننش بی ارزه و هنر حالیش باشه هیچوقت دلش نمیخواد که تا این سطح بیاد پایین و ترجیح میده گمنام بمونه ولی لوس انجلسی نشه .

2-رای گیری توسط مردم انجام میشه . این مردم کین؟ بار هم کسانی که هنر حالیشونه و میدونن موسیقی چیه صد سال سیاه و سفید نمیشینن پای این برنامه و اگر هم بشینن نمیان رای بدن ! بنابراین رای دهنده ها همون خانومهایی هستن که تا دیروز فارسی وان نگاه میکردن و فامیلهای شرکت کننده ها و یه عده جون پسر دختر که به لباسهای کسری و ادا ادفارهای ارغوان رای میدن یا احیانا به هر کدوم از شرکت کننده ها که گرفتار عشقش شدن . این وسط یه عده ای هم که خیلی دوست دارن وانمود کنن موسیقی بلدند به سروش رای میدن چون انصافا تنها کسیه که با اینکه اصلا صدای خاصی نداره  لااقل فالش نمیخونه!

3- این برنامه دنبال ستاره صدا بود ولی خود مجریان برنامه دائم تاکید میکردن که لباس و ادا و به قوا خودشون اجرا و اکت خیلی مهمه !! من برام سوال بود که واقعا هایده هیکل و ادا داشت؟؟ یا مهستی مثلا اکت خاصی داشته؟؟ یا مثلا دلکش با شنونده هاش ارتباط خاصی برقرار میکرده؟؟

دقیقا به همین دلیله که ما سالهااااااااااااااست خواننده درست و درمون نداریم . برای اینکه به این جور چیزها بیشتر از صدا اهمیت داده شده و نتیجش شده خواننده هایی مثل مهسا و شقایق و سپیده و یه عالم دیگه که اسمشون و بلد نیستم که مثل قارچ سبز شدن و فقط دوست داری شو هاشونو نگاه کنی و بگی : به به عجب باسنی ! به به عجب سینه هایی ! به به چه مدل موهایی !! چه چشمهایی ! و با همه این به به ها  به سی دی های صوتیشون  نتونی بیشتر از 5 دقیقه گوش بدی !

تو این سه چهار تا دختر هیچ دختری نبود که ادم بتونه بگه خیلی خوشگل یا خوش هیکله که اگر بود صد در صد اون برنده میشد . البته !! البته از اونجایی که معمولا بینندگان و رای دهندگان این تیپ برنامه ها همونطور که بالا گفتم خانوم هستند از اول هم شانس برنده شدن اقایون بیشتر بود. خانومها هیچوقت به زنهای خوشگل رای نمیدن ! از شانس خوش سروش هم میون پسر ها هم سالوادوره ای چیزی نبود تا خانومها همشون بهش رای بدن و کسری هم که فقط توجه دختر دبیرستانی ها رو جلب کرد که الحق تا همون مرحله هم مدیون همونهاست با اون صدای زاقارت !

 

همه این بچه ها مبتدی بودن و قرار برنامه هم این نبود که حرفه ای باشند و برای همین به اشتباهاتی که داشتند هیچ ایرادی وارد نیست . اما به نظر بنده حقیر برای خواننده شدن ( خواننده نه مطرب) ادم به سه چیز احتیاج داره . جنس صدای خوب +تمرین زیاد+ کمی استعداد برای نحوه اجرای صدا ( منظورم فقط قر قمیش امدن نیست)

 تمرین که همه اینها اگر برنده میشدن میتونستند بیشتر داشته باشند پس اگر واقعا دنبال ستاره و خواننده ای که بتونه بعد ها بمونه بودیم باید کسی برنده میشد که جنس صدای خوبی داشت که با تمرین و پخته کردن صدا میشد که بعد ها ازش یه چیز خوب در بیاد .

سروش برد چون فالش نمیخوند و مردم انقدر عقل نداشتند که بفهمند فالش نخوندن چیزیه که با تمرین میتونه درست بشه و لی جنس صدایی که انگار تو پیت حلبی داد میزنه درست شدنی نیست و  ما یه دوجین که نه سه دوجین خواننده داریم که صداشون مثل سروشه !یه چیز دیگه که من بهش ایمان دارم . میون مردم عامی اکه میخوای موفق باشی خودت و قبول داشته باش !! وقتی خودت و قبول داشته باشی خود به خود بهشون تلقین میکنی که خوبی !

ولی مردم چی کار کردن؟؟ به تنها چیزی که اهمیت ندادن جنس صدا بود .

بارها گفتم ما جامعه اخلاق زده ای هستیم . کامنتهایی که تو فیس بوک این برنامه گذاشته میشد وحشتناک جالب و دردناک بود  :

فلانی خیلی مغروره !! فلانی خیلی لوسه ! فلانی فکر میکنه خیلی باحاله !! فلانی اصلا ناراحت نشد که فلانی حذف شد پس ادم خوبی نیست و لیاقت داره که ستاره بشه !! فلانی زشته ! ! فلانی چقدر پسره با اخلاق و متواضعیه !! فلانی چه دختره مهربونیه !! فلانی دستبند سبز میبنده و به فکر مردمه پس باید ستاره بشه !!

و...........

یعنی من مونده بودم که این کامنت گذاران که قطعا رای دهندگان هم بودند می خواستند ستاره موسیقی انتخاب کنند یا شوهر واسه خواهر ترشیدشون یا احیانا خودشون یا رییس جمهور واسه اینده ایران یا داماد واسه خاله شون؟؟

اخه به ما چه که اخلاق طرف چطوریه ؟ نه که الان همه ستاه هایی که داریم ماشالا خدای اخلاقند !! به من چه هایده چه تیپ زنی بوده؟؟ مگه من میخواستم باهاش ازدواج کنم؟ مهم این بود که کاری که برای من شنونده ارائه میداد عالی بود و براش زحمت میکشید و من لذت میبردم  .

میدونید مسئله اصلا این مسابقه نیست چون از همون اول هم گفتم که سطحش در حدی نبود که ادم انتظار داشته باشه ستاره کشف کنه و نتیجش هم اصلا مهم نیست چون هر کدوم از این 8 تا میشدند بار هم ستاره نمیشدند( حالا نهایتا یه چیزی بشن در حد همین هایی که میان یه البوم میدن و اهنگشون تو مهمونی های اون سال میترکونه و بعدش هم فراموش میشن) ولی منظور من رفتارهای مردمه که فرهنگ ما رو نشون میده .

اخلاق زدگی بی جا .

بی سلیقگی و بی شعوری هنری که با این روند و این سلایق تا 1000 سال اینده هم ما دیگه خواننده و هنرمند واقعی نخواهیم داشت چون مردم دنبال مطربند نه هنرمند

و خیلی چیز های دیگه .

راستی یه چیز دیگه به نظر شما انگیزه گوگوش از این همه فیلم اومدن چی بود ؟ موقع خوندن ارا همیچینی صورتشو میگرفت و نفسشو حبس میکرد که یعنی من از هیچی خبر ندارم ! که چی مثلا؟ ما گوشامون مخملیه یعنی؟

حالا نگین تو خودت هم از اخلاق گوگوش بد میگی ! بد میگم که میگم ! ولی هیچوقت نمیام بگم فتانه بهتر از گوگوشه چون اخلاقش بهتره ! کار هنریشون ربطی به اخلاق نداره .ما حق داریم از یکی خوشمون بیاد یا نیاد ولی حق نداریم هنرشو زیر سایه اخلاق ببریم .بله اگر قرار بود گوگوش و بگیرم واسه بابام چون فیلم در میاره نمیگرفتم ! ولی دلیل نمیشه به سی دی هاش گوش ندم که !

اینم بگم که نیاین مغز منو بخورید بعدش . برنامه سرگرم کننده جالبی بود . برای ادمهای عادی مثل ما . ولی کشف ستاره نبود !

 

 


نویسنده : زنجبیل - ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٥
نظرات ()    |   لینک ثابت    |  


Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam salami pargoo